سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
لبخند های خاکی
 RSS  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 3552 | بازدیدهای امروز: 3| بازدیدهای دیروز: 1
 



شهید حاج حسین خرازی(لبخند های خاکی)


بسم الله الرحمن الرحیم 
 
من عبدالعاصی حسین خرازی، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد ان علیا و اولاده المعصومین حجج الله. 

گواهی می دهم که ائمه معصومین گفتارشان بر ما حجت و امتثال امر و اطاعتشان واجب ، محبتشان به حکم حق لازم و پیروی آنها 

موجب نجات و مخالفتشان موجب عذاب و آنها امامان و شفعیان روز جزا هستند.
 
انا الله و انا الیه راجعون. این جانب خود را لایق وصیت نمی‌دانم ولی بنابراین که وصیت بعد از رفتن هرکس راهنمای راه او و بیانگر هدف
 اوست من هم بر حکم وظیفه چند کلمه می نویسم.
 
شخصی هستم معتقد به انقلاب اسلامی ایران و رهبری و ولایت حضرت امام خمینی روحی له الفداه ، در عصر غیبت امام زمان (عج).
  
ازمردم می خواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند. راه شهدای ما راه حق است، اول می‌خواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز
 جزا
کنند و از خدا می‌خواهم که ادامه دهنده راه آنها باشیم. آنهایی که با
بودنشان و زندگیشان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با
رفتنشان درس عشق به ما می آموختند. 

از
خانواده شهدا اسرا، مفقودین می‌خواهم که صبر پیشه کنند چرا که دنیا فانی
است و ما معتقد به معاد هستیم و انشاء‌الله انتقام این مظلومین را با
مظلوم کربلا یکجا خواهیم گرفت. 

از خانواده معلولین و مجروحین می خواهم که با این عزیزان که برای اسلام رفتند و چنین شدند با صبر و حوصله و خوش اخلاقی برخورد 
کنند چرا که این عزیزان به خاطر بیماری و اینکه اکنون دستشان از انجام وظایفشان کوتاه شد احتیاج به مراقبت ومحبت بیشتری دارند.
 انشاءالله خداوند به شما اجر و صبر عنایت فرماید. دیگر اینکه فرزندان شهدا را فراموش نکنید آنها پدرانشان را به خاطر اسلام از دست 

داده‌اند. در اسلام در مورد یتیمان سفارش زیادی شده است به خصوص یتیمی که فرزند شهید باشد ناگفته نماند که درست است که در

مقابل هرکدام از اینها به شما اجری داده می شود ولی فراموش نکنیم که اینها همه به عنوان یک وظیفه است برای ما که مسلمانیم. 

از
تمام اقشار ملت، اعم از کسبه، اطبا مهندسین، علما و سپاهیان به عنوان یک
فرد از اجتماع که حق بر گردنش هست تشکر می‌کنم و عرض می‌دارم که هرکدام از
شما ممکن است در کار خودکمبودهایی حس کنید و مشکلاتی برای شما باشد. این
جانب خواهشمند است 
که موقعیت اسلام و انقلاب و کشور را در نظر گرفته صبر بیشتری کنید و توجه داشته باشید که در مشکلات است که انسانها آزمایش می‌شوند. 
کاری
نکنید که خدا نیاورد آن روزی را که شما در مقابل شهدا و خانواده محترمشان
جوابی نداشته باشید که بدهید دیگر از مسئولین محترم و مردم حزب الله
می‌خواهم که در مقابل آن افرادی که نتوانستند از طریق عقیده مردم را از
انقلاب دور و منحرف کنند و الان در کشور دست به مبارزه دیگری از طریق
اشاعه فساد و فحشاء و بی حجابی و... زدند در مقابل اینها ایستادگی کنند و
با جدیت هرچه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید. 
و توصیه‌ام به مردم
حزب الله و شهیدپرور اصفهان ، شهری که در جبهه‌های نبرد با دشمن و اقتصاد
و دیگر امور خیر و صالح پش قدم و حضور فعال و چشمگیر داشته است می خواهم
که همچنان انقلابی و دوست داشتنی بمانند و قدر امام جمعه و نماینده
ارزشمند حضرت امام حضرت آیت الله طاهری را بدانند که می‌دانند. 
و اما
پدر و مادر عزیزم، امیدوارم که مرا حلال کنید و مرا ببخشید چرا که شما با
زحمت زیاد ما را بزرگ کردید. با رنج زیاد وسایل راحتی و تحصیل ما را فراهم
کردید. شما کسی هستید که در عظمت شما در قرآن خداوند فرمودند «و بالوالدین
احسانا» یعنی به پدر و مادرتان نیکی کنید و یا آمده «و لا تقولو لهما
اف...» به آنها اف نگویید با آنها روی ترش نکید حال اگر من در انجام
وظایفم در مورد شما کوتاهی کردم شما ببخشید چرا که من فرزند شما و شما
بزرگترید و مادرم شما برای من خیلی زحمت کشیدید. در حدیث داریم که «الجنة
تحت اقدام الامهات» بهشت زیر پای مادران است. به خصوص شما مادری که درتمام
احوال و اوقات مراقب اعمال و رفتار ما بودید.... مادر، حسینت را حلال کن و
از تمام دوستان و آشنایان و اقوام برای من حلالیت بطلب. 
اللهم اجعلنا
من التوابین، اللهم جعلنا من الشاکرین، اللهم اجعلنا من المتقین، اللهم
اجعلنا من المؤمنین ، اللهم اجعلنا من الشهداء و احشر نامع الحسین و اصحاب
الحسین، الحمدالله رب العالمین، اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان. 
حسین خرازی 
17/11/64 
*بسمه تعالی 
[....]
در ضمن این حقیر سر تا پا تقصیر نماز و روزه (140 روز) صد و چهل روز
بدهکارم. مقدار قابل توجهی مثلا ده یا 15هزار تومان پول رد مظالم بدهید.
احیانا در مقابل کم کاریها و یا استفاده بی جا از وسایل بیت‌المال سپاه
لازم است. از همگی التماس دعا دارم. 


متن کامل دومین وصیت نامه حاج حسین خرازی که 50 روز پیش از شهادتش تحریر شده است: 

الهم
انی اسئلک ان تملاء قلبی حبا لک و خشیة منک و تصدیقا بکتابک و ایمانا بک و
خوفا منک و شوقا الیک یا ذالجلال و الاکرام حبب الی لقائک و احبب لقائی و
اجعل لی فی لقائک الراحة و الفرج و الکرامة 
قبلا چند کلمه‌ای نوشته بودم فکر کنم تکمیلی چندکلمه دیگر باید بنویسم. 
خدایا
! غلط کردم، استغفرالله، خدایا امان، امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و
سوال منکر و نکیر در روز محشر و قیامت. به فریادم برس. خدایا !من دلشکسته
و مضطرم. صاحب پیروزی و موفقیت تو را می دانم و بس، و بر تو توکل دارم.
خدایا ! تا زمان عملیات فاصله زیادی نیست خدایا به قول امام خمینی «تو
فرمانده کل قوا هستی» ، خودت رزمندگانت را پیروز گردان و شر صدام و کفار
را از سر مسلمین بکن. 
خدایا ! از مال دنیا چیزی جز بدهکاری و گناه
ندارم. خدایا ! تو خود توبه مرا قبول کن و از فیض عظمای شهادت، نصیب بهره
مندم ساز. از تو طلب مغفرت و عفو دارم. 
یا واسع المغفرة ، یا سبقت رحمتة غضبه 
از
همسر خوب و ایثارگرم کمال تشکر و سپاسگذاری را دارم. انشاء‌الله که مرا می
بخشی. الحمدالله اگر خداوند فرزندی لطف و کرم فرمود ، به سلامتی او را
مهدی و زهرا اسم بگذار و از خوراک و طعام حلال و طیب به او بخوران و او را
سرباز و طلبه امام زمان بار و تربیت کن که این خود هدیه‌ای است به پیشگاه
خداوند باری تعالی و کاهشی باشد از عذاب قبر و آخرت و قیامت. می دانم در
امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و زیاده روی کرده باشم . خلاصه برایم
رد مظالم و آمرزش بخواهید. 
والسلام 
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار 
رزمندگان اسلام پیروزشان بگردان 
حسین خرازی 
1/10/1365 




نویسنده: کبوتر(دوشنبه 12/7/89 :: ساعت 10:29 عصر)

 شهید باکری(لبخند های خاکی)

یا
الله ، یا محمد ، یا علی ، یا فاطمه زهرا ، یا حسن ، یا حسین ، یا مهدی (
عج ) و تو ای ولی زمان یا روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان !




خدایا
! چگونه وصیت نامه بنویسم ؛ در حالی که سر پا از گناه و معصیت و نافر مانی
ام . گر چه9 از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ، ولی ترسم از این است که
نیامرزیده از دنیا بروم . می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته در گاهت
نشوم .


یارب
، العفو ! خدایا ، نمیرم در حال که از ما راضی نباشی . ای وای که سیه رو
خواهم بود . خدایا ! چه قدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی ! هیهات که
نفهمیدم . یا ابا عبد الله ، شفاعت !



آه چه قدر لذت بخش است انسان وقتی که آماده باشد برای دیدار ربش و چه کنم که تهی دستم ؟ خدایا ! تو قبولم کن!...



سلام
بر روح خدا ، نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر ، عصر ظلم و ستم ، عصر کفر
و الحاد عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش . عزیزانم اگر شبانه روز شکر
گزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده ، باز هم کم
است . آگاه باشیم که سرباز صادق و راستین این نعمت شویم و خطر وسوسه های
درونی و دنیا فریبی را بشناسیم و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل ،
تنها چاره ساز ما است ... .


بدانید
که اسلام ، تنها راه نجات و سعادت ماست . همیشه به یاد خدا باشید و فرامین
خدا را عمل کنید . پشتیبانی . از ته قلب مقلد امام باشید . اهمیت زیاد به
دعاها و مجالس یا ابا عبد الله و شهدا ببدهید که راه سعادت و توشه آخرت
است ... .

 

از همه کسانی که از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند ، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیارم بیامرزد .


 

خدایا مرا پاکیزه بپذی



نویسنده: کبوتر(یکشنبه 11/7/89 :: ساعت 11:41 عصر)



لبخند های خاکی

هو الشهید...

 

من و چاخان های محله...

آقاجان
با خنده ای که نوعی از گریه بود گفت: همینمان مانده بود که تو بروی جبهه
مطمئن باش پایت به آنجا برسد صدام دو دستی می زند توی سرش و جنگ تمام می
شود.

کم نیاوردم و گفتم :من باید برو همین.

آقاجان ترش کرد و گفت : رو حرف من حرف نیار .بچه هم بچه های قدیم.می بینی حاج خانم؟

مادرم
که از سر صبح در حال اشک ریختن وآبغوره گیری بود ، یک فین جانانهدر دستمال
کاغذی کرد و با صدایی دورگه گفت : رفته اسم نوشته و قرار دو هفته دیگه
اعزام بشه.

آقاچان گفت ببین پسرم تو بعد از هفت – هشت تا بچه مرده برای ما زنده موندی . حالا می خوای دست دستی خودت رو به کشتن بدی. فکر من ومادر پیرت رو نمی کنی؟

چشمانش خیس شد .دلم لرزید.همیشه آقاجان با این حرفش پنچرم می کرد. اما این بار تصمیم گرفته بودم گول نخورم.

من میرم .شانزده ساله هستم و رضایت هم نمی خوام.امام گفته پس من هم میرم.

آقاجان کفری شد و فریاد زد: باشد ببینیم تو پیروز می شوی یا من !

قرار
بود روز بعد یک نفر از طرف ستاد اعزام به جبهه در محل درباره ام تحقیق
کند.شهرمان کوچک بود و همه از جیک وپیک هم خبر داشتند . نمی دانم این
تحقیق و سوال و جواب دیگر چه

بود
که آتشش دامن مرا گرفته بود.با هزار مکافات وسختی تئانسته بودم ثبت نام
کنمبعد نوبت مراسم جوابگویی به سوالات شرعی و سیاسی شد .از نماز وحشت تا
انواع وضوع غسل پرسیدند من بدبخت

که
رساله امام رو سه بار کلمه به کلمه خونده بودم با مصیبت جوابشان را داده
بودم.حالا مونده بود بیایند تو محل پرس وجو کنند که آدم درست و حسابی هستم
یه نه . از یکی از بچه ها که اونجا

خدمت می کرد شنیدم که قرار است آن روز برای تحقیق بیایند ، حتی طرف رو هم شناسایی کردم .

صبح
اول وقت از دم در ستاد اعزام به جبهه با حفظ فاصله او را تعقیب کردم . پیش
بینی همه چیز را کرده بودم . یک کلاه کشی سرم کردم و عینک دودی هم زدم  که
کسی نشناسدم.

اسم
تحقیق کننده کریم بود.کریم اول بسم الله وارد دکان مش تقی ماست بند شد.پشت
سرش وارد ماست بندی شدم.کریم از مش تقی پرسید : حاج آقا شما حسین ایران
نژاد می شناسید؟

مش
تقی خیلی خوب مرا می شناخت.همیشه احترامش را نگه داشته و در مسجد کفش هایش
را جفت کرده بودم.می دانستم قبولم دارد و همیشه برایم دعای خیر می کرد.

مش تقی تول لب گزید ، بعد با صورت سرخ شده ای گفت:ای دل غافل ! باز کفتر بازی کرده؟

نفس ام  بند آمد.کم مانده بود غش کنم . کریم با تعجب پرسید مگر کفتر بازه؟؟؟

مش
تقی سر تکان داد و گفت: ای برادر! اهل محل از دستش ذله شده اند. همیشه رو
پشت بام کفتر بازی می کند.نمی دانید پدر ومادرش را چه قدر اذیت می کند.

کریم
تند تند روی برگه اش چیز های نوشت.بعد خداحافظی کرد ورفت.عینک را برداشتم
و صاف تو چشمان مش تقی نگاه کردم. بنده خدا با دیدنم رنگ از صورتش پرید.
سرخ شد و من من

کنان گفت : حلالم کن پسر جان ! دشب پدرت التماسم کرد برای اینکه جبهه نفرستندت درباره ات چاخان کنم .حلالم کن!

از
مغازه بیرون دویدم . وای که تو کوچه مان چه خبر بود.هر چی لات ولوت و...
بود، دور کریم حلقه زده و داشتند پرت وپلا می گفتند وکریم تند تند می نوشت
.

 آقا نمی دانید چه جانوریه ، سه بار به من چاقو زده !

 آقا دو تا کفتر خوشکل مرا گرفته و پس نمی ده .

به من 200 تومن بدهکاره و پر رو ، پرو میگه که نمی خواد طلبم رو بده.

روزی دو پاکت سیگار می کشه .

خدیجه خانم با آه سوزناکی گفت: همش مزاحم دختر من می شه. حیا هم نداره.

مانده
بودم معطل خدیجه خانم اصلا دختر نداشت که من بخواهم مزاحمش بشوم.نگاهم به
آقاجان افتاد که به دیوار تکیه داده و پیروزمندانه لبخند می زند. داشتم
دیوانه می شدم .

کریم
خداحافظی کرد و رفت. جماعت آس و پاس و چاخان گو ، هر کدام از آقاجان پولی
گرفتند و پی کارشان رفتند .مادرم داشت از خدیجه خانم تشکر می کرد .داغ
کردم .

عینک دودی را برداشتم و شروع کردم به هوار کشیدن :

آهای
ملت به دادم برسید ! این دو نفر وقتی بچه بودم ، مرا دزدیدند و این جا
آوردند. اینها پدر ومادر واقعی من نیستند . من یک بچه یتیم بی کس وکار
هستم . کمکم کنید.

هر شب کتکم می زنند و به من غذا نمی دهند.همیشه  تو زیر زمین زندانی ام می کنند و شکنجه ام می کنند .

شروع
کردم به الکی گریه کردن.رنگ به صورت پدر مادرم نمانده بود همسایه ها با
تعجب وحیرت پچ پچ می کردند و چپ چپ به آن دو نگاه می کردند.آقاجان گفت:

این پرت وپلاها چیه ؟ما کی تو را دزدیدیم؟ کی تو را کتک زدیم؟

گریه
کنان گفتم : مگر من کفتر باز و سیگاری و چاقو کشم که آبروم رو بردید ؟ من
شما را حلال نمی کنم. همین امروز از خانه یتان می روم تا پدر و مادر واقعی
ام را پیدا کنم.

اصلا
همین الان می روم کلانتری از دستتان شکایت می کنم تا داد مرا از شما
بگیرند.ای همسایه ها، شما شاهد حرفام باشید.مادرم گریه کنان خواست بغلم
کند که فرار کردم.

آقاجان
دنبالم می دوید وصدایم می کرد.پشت سرم را نگاه نکردم.تا شب تو کوچه ها
گشتم . خیلی گریه کردم . دلم بد جور شکسته بود . آخر شب رفتم خانه تا خرت
وپرت های را جمع کنم

که
آقاجان دستم را گرفت.چه اشکی می ریخت. صورتم را بوسید و گفت حسین جان ،
قهر نکن! خودم فردا اول سحر می آیم آنجا و رضایت می دهم فقط تو را به خدا
از ما قهر نکن !

روز بعد آقاجان آمد ستاد اعزام به جبهه با هم پیش کریم رفتیم و آقا جان به او گفت که همه آن حرفها دروغ واصل ماجرا چه بوده.

و من یک هفته بعد رفتم جبهه.




نویسنده: کبوتر(پنج شنبه 8/7/89 :: ساعت 10:59 عصر)

لیست کل یادداشت های این وبلاگ